X
تبلیغات
جدید ترین اشعار عاشقانه نسرین بهجتی
جدید ترین اشعار عاشقانه نسرین بهجتی

تو می آیی


نشان به همان نشانی

هر بار که چترم را در لوت و برهوت گشودم

باران بارید !

من به ایمان روستایی ام اعتقاد دارم

یک چای دم می کنم

لعنتی دوست داشتنی

تو می آیی !

( نسرین بهجتی )

--ترجمه توسط برادر عزیزم علیرضا سلیمانی ---------------------------------------
Pointing to our memento ,


Whenever I spread my parasol in the barren desert it rained! I trust in my rustic belief,


I'll brew a pot of tea ,

Damned lovable ,you will come!

Nasrin Behjati.
نگاره: ‏نشان به همان نشانی
هر بار که چترم را در لوت و برهوت گشودم
باران بارید !

من به ایمان روستایی ام اعتقاد دارم
یک چای دم می کنم
لعنتی دوست داشتنی
تو می آیی !

( نسرین بهجتی )

--ترجمه توسط برادر عزیزم علیرضا سلیمانی ---------------------------------------
Pointing to our memento ,
Whenever I spread my parasol in the barren desert it rained! I trust in my rustic belief,
I'll brew a pot of tea ,
Damned lovable ,you will come!
Nasrin Behjati.
—‏
+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 22:25  توسط نسرین بهجتی  | 

 

 

دار قالی


 از پشت دار قالی که بلند می شوم

 انگار یک آهو از دشت فرش گریخته است

 انگار یک بلبل از باغ قالیچه

 به دامن بهار پناه برده است

 از پشت دار قالی که بلند می شوم

 عطر گلهای قالی

 پیراهنم را پُر از زندگی میکند...
 

از پشت دار قالی که بلند می شوم 

  دخترم هر دم بمن میگوید

 مادر مبادا قالی را که از دار پایین کشیدند

 گریه کنی

 دستهای تو در رج به رج قالی

 شکل آهو شکل بهار
 
  شکل دشت شکل ماهی  

  جاخواهد ماند !


( نسرین بهجتی )
نگاره: ‏تقدیم به دستهای هنرمند خواهرانم 

از پشت دار قالی که بلند می شوم
انگار یک آهو از دشت فرش گریخته است
انگار یک بلبل از باغ قالیچه
به دامن بهار پناه برده است 
از پشت دار قالی که بلند می شوم 
عطر گلهای قالی 
پیراهنم را پُر از  زندگی میکند
از پشت دار قالی که بلند می شوم 
 دخترم هر دم بمن میگوید 
مادر مبادا قالی را که از دار پایین کشیدند 
گریه کنی
دستهای تو  در رج  به رج قالی 
شکل آهو  شکل بهار شکل دشت  شکل ماهی  
 جاخواهد ماند !

( نسرین بهجتی )‏
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 19:11  توسط نسرین بهجتی  | 


از خود بطلب


تنها کسی که مرا

از بالای چاه صدا زد

دست استخوانی ام را کشید

و مرا بالا بُرد

خودم بودم !

مادر پیرم راست میگفت


دخترم از خود بطلب

هر آنچه خواهی تویی .


( نسرین بهجتی )
نگاره: ‏تنها کسی که مرا
از بالای چاه صدا زد 
دست استخوانی ام  را کشید 
و مرا بالا بُرد 
خودم بودم !
مادر پیرم راست میگفت 
دخترم از خود بطلب
هر آنچه خواهی تویی .

( نسرین بهجتی )‏
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 19:30  توسط نسرین بهجتی  | 



مادر




مادرم آب شد   

چون نفتالین های ته صندوقچه

کاش من و شعرهایم بید می زدیم

اما او بود .


( نسرین بهجتی )
نگاره: ‏مادرم آب شد
چون نفتالین های ته صندوقچه
کاش من و شعرهایم بید می زدیم 
اما او بود .

( نسرین بهجتی )‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 12:42  توسط نسرین بهجتی  | 



سالهاست که کلید خانه را عوض نکرده ام

چون نه تو جرات آمدن داری

نه من جرات عوض کردن قفل را !


نسرین بهجتی
نگاره: ‏سالهاست که کلید خانه را عوض نکرده ام
چون نه تو جرات آمدن داری
نه من جرات عوض کردن قفل را !

نسرین بهجتی‏

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:45  توسط نسرین بهجتی  | 




نوش دارو



پُر از زهر خاطرات بد دﯾروزم

نوشدارو ﯾم شو

تا بهار فقط ﯾک نفس باقی است


نسرین بهجتی
نگاره: ‏پُر  از زهر خاطرات بد دﯾروزم 
 نوشدارو ﯾم شو 
 تا بهار فقط ﯾک نفس باقی است

نسرین بهجتی‏
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:32  توسط نسرین بهجتی  | 



ولنتاین فقط یک فرصت است برای گفتن دوستت دارم

که در گلویتان بغض شده

فاصله گرفتن از کسی که با او خاطره دارید اشتباه است

این فرصت را از دست ندهید ... به او بگویید دوستت دارم


شاید فردا دیر باشد

( نسرین بهجتی )






ولنتاین فقط یک فرصت است برای گفتن دوستت دارم که در گلویتان بغض شده
فاصله گرفتن از کسی که با او خاطره دارید اشتباه است
این فرصت را از دست ندهید ... به او بگویید دوستت دارم
شاید فردا دیر باشد

( نسرین بهجتی )
— با ‏‎Nasser Tehrani‎‏ و ‏‎‎9 others‎‎‏.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 2:24  توسط نسرین بهجتی  | 




برف در بلوچستان




پیراهن سپید به بلوچستان نمی آید

درختان نخل سردشان می شود

و ماهی های دریای مکران

باورشان نمی شود
 
که خدا از آسمان

بر سرشان نقل می پاشد !

پروردگارا


مردم بلوچ قانع هستند

کمی باران ما را بس .

( نسرین بهجتی )
نگاره: ‏پیراهن سپید به بلوچستان نمی آید 
درختان نخل سردشان می شود 
و ماهی های دریای مکران 
باورشان نمی شود 
که خدا از آسمان بر سرشان نقل می پاشد !
پروردگارا 
 مردم بلوچ قانع هستند
کمی باران ما را بس .

( نسرین بهجتی )‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 18:38  توسط نسرین بهجتی  | 



مادر همیشه عاشقم



مادرم هرروز

پیراهن های تمیز پدرم رامی شوید

صورت پدرم را دستمال می کشد

و ادوکلنش را وقت بدرقه

در کوچه می پاشد

تا همسایه ها از او بپرسند

بی بی * تی لوگ واجه *

 اهل گندمزار است ؟


مادرم هر ظهر

 غذای محبوب پدرم را درست میکند

خورش تُُند کاری

و اولین بشقاب را

با یک شاخه گل حسرت

روبروی بغضش

 در کنار سفره می چیند

مادرم هر شب

در کیف کهنه پدرم پول میگذارد

هر صبح با ناز

خرجی خانه را از او می گیرد !

مادرم لیلی بید مجنون

 با گیسوانی سبز


زیر آفتاب گرم بلوچستان

همیشه سایبان

 درخت زیتون مزار پدرم هست

مادر پیرم هیچوقت باور نمی کند

پدرم سالهاست که مرده است !


( نسرین بهجتی )
نگاره: ‏مادرم هرروز پیراهن های تمیز پدرم رامی شوید
صورت پدرم را دستمال می کشد
و ادوکلنش را وقت بدرقه
در کوچه می پاشد
تا همسایه ها از او بپرسند
بی بی * تی لوگ واجه * اهل گندمزار است ؟
مادرم هر ظهر غذای محبوب پدرم را درست میکند
خورش تُُند کاری
و اولین بشقاب را
با یک شاخه گل حسرت
روبروی بغضش در کنار سفره می چیند
مادرم هر شب در کیف کهنه پدرم پول میگذارد
هر صبح با ناز خرجی خانه را از او می گیرد !
مادرم لیلی بید مجنون با گیسوانی سبز
زیر آفتاب گرم بلوچستان
همیشه سایبان درخت زیتون مزار پدرم هست
مادر پیرم هیچوقت باور نمی کند
پدرم سالهاست که مرده است !

( نسرین بهجتی )‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 1:50  توسط نسرین بهجتی  | 


قهر بی چمدان خانجان





قهر بی چمدان خانجان هنوز هم برای ما معماست . این زن آبرودار هرگز به

ما نگفت آقاجان چرا با او قهر کرد ... آقا جان آن سوی ایوان و خانجان این سو

 ی ایوان سالها در کنار هم و بدون هم زندگی کردند هروقت دیدن مادر بزرگ

همسرم به قزوین می رفتم برای
م حافظ را از حفظ میخواند و دست آخر

چشمکی بمن میزد و آهسته از من می پرسید آقا حال مرا از شما نپرسید ؟

سالها بدین منوال گذشت تا ا ینکه یک روز خانجان دوست داشتنی خانجان

بزرگوار خانجان عاشق آقا به خدمتکارش گفت امروز برایم نهار درست نکن

طالبی را هم در اطاق آقا بگذار من امروز از آقا جدا میشوم آقا اگر بار گران

بودیم رفتیم ... رفتیم

درست وقت اذان دندان مصتوعی اش را در آورد اشهد خود را خواند و پر زد ...

 مستخدم به سر زنان خبر مرگ خانجان را به آقاجان داد ... آقا جان به دیدن

خانجان آمد تا طبق وصیتش چشم او را خودش ببندد بعدها اطرافیان تعریف

میکردند آقا تا دم مرگ گریه میکرد و میگفت بیگم جان مرا دیدید مثل

دخترهای چهارده ساله گونه هایش رنگ شکوفه ها شده بود بیگم جان مرا

دیدید مثل تکه ماه شده بود !

مثل همیشه خیلی زود دیر شده بود ... افسوس

( نسرین بهجتی )
‏‎
نگاره: ‏قهر بی چمدان خانجان هنوز هم برای ما معماست . این زن آبرودار هرگز به ما نگفت آقاجان چرا با او قهر کرد ... آقا جان آن سوی ایوان و خانجان این سو ی ایوان سالها در کنار هم و بدون هم زندگی کردند هروقت دیدن مادر بزرگ   همسرم  به قزوین می رفتم برایم  حافظ را از حفظ میخواند و دست آخر چشمکی بمن میزد و آهسته از من می پرسید آقا حال مرا از شما نپرسید ؟ سالها بدین منوال گذشت تا ا ینکه یک روز خانجان دوست داشتنی خانجان بزرگوار خانجان عاشق آقا به خدمتکارش گفت امروز برایم نهار درست نکن طالبی را هم در اطاق آقا بگذار من امروز از آقا جدا میشوم آقا اگر بار گران بودیم رفتیم ... رفتیم
درست وقت اذان دندان مصتوعی اش را در آورد اشهد خود را خواند و پر زد ... مستخدم به سر زنان خبر مرگ خانجان را به آقاجان داد ... آقا جان به دیدن خانجان آمد تا طبق وصیتش چشم او را خودش ببندد بعدها اطرافیان تعریف میکردند آقا تا دم مرگ  گریه میکرد و میگفت بیگم جان مرا دیدید مثل دخترهای چهارده ساله گونه هایش رنگ شکوفه ها شده بود بیگم جان مرا   دیدید مثل تکه ماه شده بود ! 
مثل همیشه خیلی زود دیر شده بود ... افسوس 

( نسرین بهجتی )‏

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 12:22  توسط نسرین بهجتی  |