تبليغاتX
جدید ترین اشعار عاشقانه نسرین بهجتی
جدید ترین اشعار عاشقانه نسرین بهجتی




 











 بس که نام ترا سینه زدم

خورشید هم برای من ناز می کند !

لعنتی فکر می کند

گل آفتابگردان منم !



 





وقتی مقصد تویی

پروانه می شوم

حتی اگر کوه روی شانه هایم باشد !


***********




  




امشب مهمان منی

چهارگوشه دریا را می تکانم و بسترت میکنم

می خواهم غرق شدن ماه را در دریا تماشا کنم !


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:47  توسط نسرین بهجتی  | 



 



تنهایی


 


تنهایی زنی است لوند پشت پنجره

که گاهی لباس حریر سبز می پوشد

گاهی با لباس زرد شانه ریز می لرزاند

گاهی با لباس خواب سپید سردش می شود

از پنجره می خزد تا آغوشت

با تو ودکا می نوشد ... با تو مست می کند

با تو می رقصد با تو می گرید

عنکبوتت میشود ریز ریز تار می تند

ریز ریز پروانه اش می شوی

با تو ... و درتو ... باتو ... و درتو

شبی از همین شبها تو و تنهایی
 
از حافظه گذر فصلها

در پشت پنجره پاک می شوید !
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط نسرین بهجتی  | 




زیر باران پلک می زنم خاطره آخرین نگاه ترا !








باران یعنی تو در کنار منی

حتی اگر در آنسوی دنیا باشی!











هر صبح روی همان صندلی همیشگی می نشیند

من و چای سرد می شویم از نبودنش !

» تنظیمات وبلاگ











+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 17:22  توسط نسرین بهجتی  | 




پدر ...




با تشکر از مهربانی ها و تشویق های پدر فرزندانم که خداوند نگهبانش باشد


تقدیم به مادران خوب سرزمینم




پدر عاشقی ات کی تمام می شود ؟

 
بامداد خمار تو کی از راه می رسد ؟

مادر مرد بس که پیراهن قرمز شد

آتش شد ما پریدیم از سر او

وشب چهارشنبه سوری هر سال ما تمام شد

مادر مرد بس که هر سال


یک لنگه گوشواره اش معصومانه گم شد !

النگویش شعبده بازی کرد سیب و
سبزه و سنجد و سمنو سفره هفت سین شد

ما مقلب القلوب والا بصار را خواندیم


سرکه شدیم جوشیدیم و زل زدیم

به رد خالی گردنبندی که همیشه دوست داشت

پدر عاشقی ات کی تمام می شود ؟

بامداد خمار تو کی از راه می رسد؟

ما چند سیزده ترا از سر بدر کنیم

یاد ترا در جوی روان بیندازیم
 
و برایت دست تکان دهیم

و باز درنا درنا به خانه بازگردیم ؟ !



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 21:39  توسط نسرین بهجتی  | 


سال نو مبارک عزیزانم





Nasrin Behjati








+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:14  توسط نسرین بهجتی  | 

کتاب خسته از آفتاب منتشر شد




 




نمایندگی فروش کتاب خسته از آفتاب

1 انتشارات هاشمی ... تهران میدان ولیعصر
مقابل وزارت بازرگانی شماره 637 ... تلفن
88925869 ... 88938838

2 نشر چشمه ... خیابان کریم خان زند نبش
میرزای شیرازی شماره 161 تلفن 88907766
3 نشر ثالث زیر پل کریم خان


کتاب شامل 114 شعر عاشقانه و زنانه منتخب از

کتابهای آفتابگردان ...همزاد من ...ترا رج به رج

بافتم ...وخسته از آفتاب بامقدمه ادیب گرانقدر

 بهاالدین خرمشاهی  و حدودا 200 صفحه و به 
دو زبان انگلیسی و فارسی است از حمایت تمام
دوستانم در وبلاگ سپاسگزارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:35  توسط نسرین بهجتی  | 



ماه در میانسالی کامل می شود

عزیزم موهای نقره ا یت را کنار بزن

می خواهم ماه تمام را تماشا کنم !

...





من و او خیره به ماه

او خیره به آسمان

من خیره به او !







سالهاست عطر تنت را

در گنجه آویزان کرده ام

هربار که دلم برای تو تنگ می شود

پیراهنت شسته می شود !


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:50  توسط نسرین بهجتی  | 


دوستان عزیز هرگونه پیام و مطلب غیر عادی اگر بنام من  بدست

شمارسید بلا فاصله بمن اطلاع دهید . شخص بیماری که موجب

مزاحمت دوستان شده بود توسط پلیس اینترنت  در حال

شاسایی است و به زودی نامش را در وبلاگ اعلام خواهم کرد .

این وبلاگ توسط برادر زاده 12 ساله ام راه اندازی شد و امروز آمار

بازدیدکنندگان وبلاگم از مرز 100000 نفر گذشت در این وبلاگ فقط

شعرهای زنانه و عاشقانه به شما تقدیم می شود

دوستتان دارم و از حمایت تک تک شما در سراسر دنیا ممنونم


من دیگر اهلی نیستم



درست روزی که من اهلی شدم

مترسک من باید عاشق کلاغ میشد ؟

و مزرعه من    بر باد

درست روزی که من اهلی شدم چوپان من

باید عاشق گرگ میشد و رمه من  بر باد !؟

خدا ...خدا .. خدا

چرا به من نگفتی

آن کس که زودتر اهلی می شود

اولین کسی است که به خاک می افتد

ای گجر ای هفت پشت غریبه

اسبم را به من بازگردان

و تفنگ برنو مرا

خشمم را باید تا قبیله ام شیهه بکشم

من دیگر اهلی نیستم . ( گجر = مرد بیگانه غیر بلوچ 




+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:54  توسط نسرین بهجتی  | 


از تو سپاسگزارم چون هر وقت تصمیم به کار بزرگی گرفتم سنگ بزرگتری
جلوی پایم انداختی و من مجبور شدم ابتدا پریدن و سپس پرواز را یاد بگیرم
(نسرین بهجتی )حاج عمار افسر جنگ نرم
!!!!







+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:8  توسط نسرین بهجتی  | 


آن شرابی را که در سال جدایی انداختی

امشب ته نشین شد

می نوشم اولین جام را

به سلامتی نبودنت !


***********************************



ترا چون سیگار روشن

در دستهایم خاموش کردم

تا پدر در گور خفته ام نبیند

تنها پنجره خانه دخترش

رو به دیوار باز می شد !

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:32  توسط نسرین بهجتی  |