همه ما یک عذر خواهی به احساسمان بدهکاریم دلنوشته ای از نسرین بهجتی
همه ما یک عذر خواهی به احساسمان بدهکاریم
زمانی که برای نگه داشتن آدمهای اشتباه که اشتباهی وارد زندگیمان شده بودند با لجبازی پای بر زمین کوبیدیم
آن زمان که خیانت دیدیم و باور نکردیم خیانت بار دوم آسانتر و بار سوم عادتشان می شود
جایی که باید در را به صورت دیوار می کوبیدیم و می رفتیم ترسیده از وحشت گنحشکها پج پچ دوست و فامیل
چمدانمان را زیر تخت به اصطلاح آبرو داری کردیم
همه ما یک عذرخواهی به شخصیت و غرور و احساسمان بدهکاریم
جایی که دوستان عاقل شماتت بار مرتب در گوشمان تذکر می دادند
آن کس که بر چشم ترت خاک مصیبت می پاشد معنی دشمن بودن دارد دوست را دوست و دشمن را دشمن باید دانست
شانه بالا انداختیم و به خوب بودنمان ادامه ددادیم بخیال اینکه با محبت دشمن را دوست می کنیم
همه ما یک عذر خواهی به قلب ساده لوح مهربانمان مدیونیم
برای خرج کردن بیجای محبتها و جوانیمان برای افراد قدر نشناس و نالایق
برای بت ساختن از آدمهای بی ظرفیت و بی ارزش
که باور نمی کردیم که با همان دستهایی که از شانه مان کندیم و به کتفشان چسپاندیم روزی دست بر گلویمان خواهند گذاشت !
همه ما یک عذرخواهی به شعورمان ... احساسمان ...خود خودمان بدهکاریم
شاید در میانسالی وقتیکه تازه ارزش زمانی را که باخته ایم ارزش وجودمان را فهمیده ایم
ولی هیچ چینی بند زنی قادر نیست تکه تکه های دل شکسته ما را بند بزند !
نسرین بهجتی
پی نوشت ... ذکر این دلنوشته با نام نویسنده یک امانتداری زیباست ممنون می شوم هنگام ساختن کلیپ و یا به اشتراک گذاشتن مطالب من نام نویسنده را حتما بنویسید دوستتان دارم و ممنونم
ب
وفا داری نوشته نسرین بهجتی
صداقت و وفاداری یک هدیه بسیار گران قیمت است
آن را از آدمهای ارزان انتظار نداشته باش
نسرین بهجتی
مادر بزرگ آبی من نوشته نسرین بهجتی با الهام از انشا نوه ام باران قربانی 29 آذر 99
آموزگارم گفت دخترم انشایت را خوب نوشتی اما اگر مادر بزرگت را با عینک ته استکانی و آش شلغم روی اجاق سه فتیله ای قدیمی و کرس شب یلدایش می نوشتی بهتر بود در حالیکه می خندیدم به آموزگارم پاسخ دادم مادر بزرگ من جوان و شاداب است و واقعا از فرشته ها ی خدا فقط دو بال کم دارد
وقتی هر صبح در غیاب مادر زحمتکش و با لیاقتم برای نگهداری من می آید انگار خورشید از شانه های او طلوع کرده دقیقا خانه ما پُر از نور می شود مادر بزرگ من اهل نک و نال نیست او فقط حرفهای خوب می زند آسمان ابری را آبی می بیند آدمهای خاکستری را آبی می بیند مادر بزرگ آبی من گاهی هنگام آشپزی زیر لب ترانه های آبی می خواند گاهی سری به طرفدارانش در وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام و کانال تلگرامش می زند و برایشان کامنت آبی می گذارد البته دروغ چرا هفته پیش که خاله جانم یکسره سرفه می کرد مادر بزرگ جوان و شاداب و آبی ام را با عینک ته استکانی دیدم وقتی با دو ماسک که روی هم به صورتش زده بود و برای خاله جان و سگ کوچکش غذا پشت در اطاق می گذاشت و به من اعلام کرد نوه دلبندم آرامش روح و روانم ....مهمانی بی مهمانی چند روزی نه من به خانه شما می آیم و نه تو اجازه داری خانه ما بیایی وضعیت خانه ما قرمز است
واقعا درست در همان لحظه مادر بزرگم را همانطور که می گویید دیدم پیر با عینک ته استکانی حتی با عصا ! مادر بزرگم پُر ابر و دیگر آبی نبود
اما دو روز بعد که دو آقای شیک و مودب بی سر و صدا و با آرامش به خانه مادربزرگ آمدند و یک شلنگ در بینی و حلق خاله جانم انداختند و روز بعد پیام فرستادند که نتیجه کرونا خاله جان لوس و خوشگلم منفی است مادر بزرگم که با دستکش و ماسک پشت در اطاق خاله جانم شکل سوپ و دمنوش شده بود تا کلمه منفی را شنید دوباره شد همان مادر بزرگ خورشید من ... دوباره رنگش مثل آسمان و دریا آبی شد
خانم معلم در تمام آن چند روز فقط دعا کردم خدا کند کرونا گم شود مادر بزرگم به زندگی عادی اش بر گردد سریالهایش را نگاه کند میز صبحانه فردا را برای دایی جان ها و خاله لوسم بچیند و اول صبح چون یک کوه که خورشید از شانه هایش طلوع می کند در در گاه خانه ما آفتابی شود ....
نسرین بهجتی با الهام از انشای مغز بادام نازنینم باران قربانی
مگر تو از من جه دیدی سروده نسرین بهجتی و دفاعیه شهلا جاهد در آخرین روز دادگاه خطاب به ناصر محمد خانی
مگر تو از من چه دیدی
جز خوبی های مکرر
که شمشیر را از رو بستی
و از من دلشکسته روی گرداندی
مگو که وهم بود داستان عشق من
پاییز که وهم نیست
انتظار در زیر باران که وهم نیست
خال پاییز و باران و گلم
بی تو عقربه ساعت نمی پرد
کند می گذرد همه چیز و همه کس
و من برای هیچ چیز دیگر عجله ندارم
جز مُردن
که آنهم بدانم
مردی که بی دلیل شمشیر را برایم از رو بست
آیا به سوگ من خواهد نشست ؟
نسرین بهجتی
کرونا به من آموخت ....جدیدترین دلنوشته نسرین بهجتی یک آبان 1399
دلنوشته ای از نسرین بهحتی
کرونا به من آموخت
هرچه قلک شکستم و سفر رفتم و نوشیدم و خوردم و گشتم گوارای وجودم باد
کرونا به من آموخت هر مهمانی که به بهانه شب چله و چهارشنبه سوری و عید نوروز و تولد اعضای خانواده ام
در خانه ام برگزار کردم نوش جان مهمان ها و خودم باد
کرونا به من آموخت آنچه که در سلامتی و بی نیازی به دیگران بخشیدم حلالشان باد
کرونا به من آموخت هر جایی را که بدون نگاه کردن به تقویم و ساعت در قهوه خانه های گمنام زندگی خوردم و نوشیدم گوارای وجودم باد
من بدون آنکه بدانم طاعونی چون کرونا روزی میل سفر و امکان دیدار دوستان را از بین خواهد برد زندگی را با دست خالی و دل بزرگم جانانه زندگی کردم
و اگر خدای نکرده زبانم لال وقت مردن من عاشق زندگی ... من جان دوست ...فرا رسید
حداقل خوشحال باشم که زندگی را جرعه جرعه نوشیده ام و زندگی را با دل دریایی ام به وقتش خوب زندگی کردم
نسرین بهجتی
کرونا تمام می شود یک روز از زندگی من نوشته ای از نسرین بهحتی
جالا ساعت سه بامداد است نه خسته ام نه نا امید از سونامی های زیادی رد شده ام کرونا نمی تواند مرا بترساند یا اینکه اینهمه شوق زندگی را در من بکشد و نابود کند من می توانم .....من همیشه یک راه دوم در آستینم دارم ....چون من یک مادرم
نهار فردا را درست می کنم مابینش شعرها و ترانه های مورد علاقه ام را گوش می کنم سری به دوستان مجازی در وبلاگ ... فیس بوک ... اینستاگرام ... و تلگرام می زنم ... دمشان گرم شعرهایم را کارت پستال درست کرده اند دوست قدیمی در وبلاگم کلی ترانه دلخواهم را در تلگرام برایم فرستاده برادر بلوچم کانال تلگرامی را که برایم راه اندازی کرده چقدر با دل و جان هدایت می کند پری جان و الماس عزیز کلی عکس برایم در چت فیس بوک گذاشته اند ....میز صبحانه را می چینم ماسک و دستکش و الکل را دم دست بچه ها می گذارم که اگر خواب ماندم یادشان باشد مجهز بیرون بروند ... قبل از آنکه چراغ خواب را روشن کنم و چراغ اطاقم را خاموش کنم دوباره مثل هرشب نگاهی به بالای کمدم می اندازم بالای کمد من سه جعبه رنگی زیبا و یک صندوقچه است درش را که باز می کنم یک مشت شادی به سر و رویم می پاشد صندوقچه آبی پر از حاجی فیروز ظرفهای سفره هفت سین و توری های مختلف رنگی تا شده است .... جعبه قرمز پر از خنده های مهمانی شب یلدا رو میزی قزمز رقص نور انار و هندوانه تزیینی است و جعبه سوم وسایل تزیینی کریسمس است که بچه ها دوست دارند .... من نام این جعبه ها را عشق به زندگی گذاشته ام باید جلوی چشمهایم باشد جایش زیر تخت و درون کمد یا انباری نیست .... اولین مناسبت جدی پیش رو شب یلداست دوباره دوستان خانوادگی را دعوت می کتم کرونا تمام می شود دوباره قیمه نثار و کوفته را جزو غذاهای اصلی خواهم گذاشت ... من که نباید بمیرم مادران اجازه مردن ندارند پسرانم را باید با لباس دامادی ببینم دخترم حنما در لباس عروسی مثل ملکه خواهد شد کرونا تمام می شود سه بار تکرار می کنم کرونا تمام می شود چراغ را خاموش می کنم و به خدا می گویم مرسی بخاطر اینکه هنوز زنده هستیم مرسی بخاطر اینهمه انگیزه های شیرین برای زنده بودن و زندگی کردن که به من بخشیده ای مرسی بخاطر اینکه کرونا را گم و گور خواهی کرد .... و چشمانم را بدون دلهره آرام می بندم .
.فردا حتما روز بهتری است من همیشه به معجزه خدا ایمان داشته ام
نسرین بهجتی 28 تیر 99
یک خرده اشتباه نوشته نسرین بهحتی تیر 99
بعضی از یک خرده های زندگی اشکالی نداردبه پر قبای دنیا هم بر نمی خورد
مثلایک خرده خاطر جمی یک خرده لبخند در این کرونای لعنتی
هنگام ورود به خانه که مادر خیالش جمع شود
که جگر گوشه اش دستکش و ماسک را لحظه ای از خودش دور نکرده ... حای شلوغ نرفته ا
بعضی از یک خرد ه های دنیا اشکالی ندارد مثل جمله حالم عالی است که دوستت خوشحال و دشمنت اعصابش خط خطی شود
مثل یک خرده غلو شاعرانه در بیان خوبی های مردم مهربان
اما بعضی چیزها یک خرده ندارد مثل دورویی
مثل خیانت
مثل مرگ
که کمر انسان را می شکند
حواستان به یک خرده های جدی زندگیتان باشد
گاهی یک خرده اشتباه بزرگترین اشتباه زندگی شما خواهد شد
نسرین بهجتی
هدیه نوروزی در دوران قرنطینه خانگی خرید اینترنتی کتاب ششم نسرین بهجتی به نام مادرم شاهپری
برای تهیه کتاب می توانید مبلغ 25000 ریال به شماره کارت 6037701461222827 به نام میترا متاجی واریز و سپس فیش واریزی به همراه آدرس را به شماره 09119933761 ارسال نمایید ارسال با پیک صورت می گیرد و هزینه آن به عهده مشتری می باشد
انتشارات ناسنگ
یک روز از زندگی من نوشته نسرین بهجتی 29 بهمن 98
خانه را گرد گیری میکنم و به آموزش زبان از طریق اینترنت گوش می کنم و با خودم بلند تکرار می کنم ای کاش ای انگیزه قوی زودتر به سراغم آمده بودی و با گوینده تکرار می کنم سلام حال من خوبه
وقت ظرف شستن به حرفهای دکتر شیری فکر می کنم اگر در جایی از کره زمین دیدی زنی از فرط حنگجویی و کار و زحمت فرسوده شده و یا مثل مردها شده بگرد و ببین که در آن شهر یا مرد کمه یا نامرد زیاده ... به سرعت کنار آینه میدوم ماتیک قرمزم را به روی لبهایم می کشم بالای مژه های بلندم یک خط سیاهتر از چشمانم می کشم لپم را گلی می کنم موهایم را رها می کنم و می گویم خیال کردی دکتر شیری مرا هنوز نشناخته ای در خانه من از این خبرها نیست من فرسوده نمی شوم و به شوهر آناآخماتوا شاعر روسی لعنت می فرستم که چطور دلش آمد شعرهای زیر چاپ زنش را در سماور زغالی بسوزاند و بعد بلند می گویم آناآخماتوا اگر آن شوهر دیوانه حسود را نداشت که آنا آخماتوا نمی شد و با خودم بلند می خندم
مشتی ادویه بلوچی تند و تیز به آبگوشت اضافه می کنم و با خودم فکر می کنم چرا اسم این ادویه را آچار گذاشته اند ! آ مثل آچار فرانسه مثل خود خودم ...سفره را با علاقه می چینم عطر سبزی خوردن را نفس می کشم امسال باید سبزه عیدم را شکل کلبه درست کنم شب یلدا یک سبد به شکل کلبه پر انار و گل برایم هدیه آورده بودند سبد را به نیت سبزه عید قایم کرده بودم ... زنگ در به صدا در می آید اولین سوال بعد از سلام این است به به بوی آبگوشت خانه مادر بزرگ می آید
من و شعر و مولانا و آنا آخماتوا و زبان انگلیسی
من و زندگی و بهار به روی بچه ها لبخند می زنیم
فیلتر شکن را تنظیم می کنم روی رادیو زمان هامبورگ تنظیم می کنم امروز قرار است مدیر رادیو آقای نجفی شخصا شعر مرا بخواند غروب هم قرار است دوباره نشستی با ناشرم داشته باشم
در خانه ام بوی زندگی جاری است بویی که سالها قبل هرگز نبود گذشته که همیشه خوب نیست و گذشته ای که ترا بجای اوج فرو می برد باید از خاطراتت با لگد بیرون بیندازی
چقدر کارهای خوب نیمه تمام دارم اسفند که می شود دو متر بالاتر از زمین پرواز می کنم وتکیه کلام من فقط همین چمله هست چقدر کارهای خوب نیمه تمام دارم
دخترم می گوید مامان امسال ماهی قرمز نخری می گویند از چین آمده است خطر ناک است می خندم و می گویم امسال بجای ماهی قرمز تا روز سیزده خودم در تنگ بلوری بالا و پایین می پرم و شادی شما را تماشا می کنم بعدش قول بدهید مرا در دریا بیندازید نترسید آب شور دریا مرا نمی کشد شیر ماهی می شوم و دوباره به خانه باز می گردم در مسیر راه باز نوار زبان گوش می کنم و مولانا می خوانم و گاهی هم به شوهر آنا آخماتوا بد و بیراه می گویم و می خندم ....