روزه کله گنجشکی و نوه ام باران ... جدیدترین نوشته نسرین بهجتی 26 اردیبهشت 97
بعضی از صبح های ساده خدا را باید بوسید ... مثل همین صبح امروز که همه چیز سر جایش هست
عطر چای دم کشیده مادر حال خانه ما را خوب کرده است و صدای خروس حنایی که محله ما را روی سرش گذاشته است ... مثل رقص کاکلی ها از ته حیاط تا درگاه خانه که بطرز معجزه آسایی کواک کواک گفتنشان پدر جانم را خوشحال می کند ...بعضی از صبج های ساده خدا را باید با قیچی برید حاشیه اش را بلوچی دوزی کرد برای شبهای پیری قاب کرد کنار طاقچه دل گذاشت ... بعضی از صبح های ساده خدا را درست مثل صبح امروز که قرار است من از فردا اولین روزه کله گنجشکی زندگی ام را تجربه کنم و تا فردا ظهر پنهان چشم خدا و همکلاسی ها ی فضولم زنگ تفریح فقط چند باری یواشکی آب بخورم ... بعضی از صبح ها را باید قاب گرفت مثل صبح امروز را که بطرز معجزه آسایی آن هم در تهران میان هزار صدای ناهنجار ... خروس سرایدار باغ روبروی پنجره آشپزخانه من بی اعتنا به همه اهل محل از ته گلویش می خواند و همسایه های آپارتمان نشین مرا عصبانی کرده بود و مرا بطرز شگفت انگیزی آنچنان شاد کرده بود که با هر قوقولی گفتنش وسط آشپزخانه قهقه سر می دادم و می گفتم ای جان ... بخوان ... بخوان ... بی وقت بخوان اصلا نصف شب بخوان
بعضی از صبح های خدا را باید بوسید مثل همین صبح دلگشا امروزکه من چای با طعم هل دم کرده بودم کاکلی هایم کمی دور از خانه می رقصیدند و نوه ام باران جان به من گفت ... مادر بزرگ مرا برای سحری بیدار کن دلم روزه کله گنجشکی می خواهد !