آموزگارم گفت دخترم انشایت را خوب نوشتی اما اگر مادر بزرگت را با عینک ته استکانی و آش شلغم روی اجاق سه فتیله ای قدیمی و کرس شب یلدایش می نوشتی بهتر بود در حالیکه می خندیدم به آموزگارم پاسخ دادم مادر بزرگ من جوان و شاداب است و واقعا از فرشته ها ی خدا فقط دو بال کم دارد

وقتی هر صبح در غیاب مادر زحمتکش و با لیاقتم برای نگهداری من می آید انگار خورشید از شانه های او طلوع کرده دقیقا خانه ما پُر از نور می شود مادر بزرگ من اهل نک و نال نیست او فقط حرفهای خوب می زند آسمان ابری را آبی می بیند آدمهای خاکستری را آبی می بیند مادر بزرگ آبی من گاهی هنگام آشپزی زیر لب ترانه های آبی می خواند گاهی سری به طرفدارانش در وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام و کانال تلگرامش می زند و برایشان کامنت آبی می گذارد البته دروغ چرا هفته پیش که خاله جانم یکسره سرفه می کرد مادر بزرگ جوان و شاداب و آبی ام را با عینک ته استکانی دیدم وقتی با دو ماسک که روی هم به صورتش زده بود و برای خاله جان و سگ کوچکش غذا پشت در اطاق می گذاشت و به من اعلام کرد نوه دلبندم آرامش روح و روانم ....مهمانی بی مهمانی چند روزی نه من به خانه شما می آیم و نه تو اجازه داری خانه ما بیایی وضعیت خانه ما قرمز است

واقعا درست در همان لحظه مادر بزرگم را همانطور که می گویید دیدم پیر با عینک ته استکانی حتی با عصا ! مادر بزرگم پُر ابر و دیگر آبی نبود

اما دو روز بعد که دو آقای شیک و مودب بی سر و صدا و با آرامش به خانه مادربزرگ آمدند و یک شلنگ در بینی و حلق خاله جانم انداختند و روز بعد پیام فرستادند که نتیجه کرونا خاله جان لوس و خوشگلم منفی است مادر بزرگم که با دستکش و ماسک پشت در اطاق خاله جانم شکل سوپ و دمنوش شده بود تا کلمه منفی را شنید دوباره شد همان مادر بزرگ خورشید من ... دوباره رنگش مثل آسمان و دریا آبی شد

خانم معلم در تمام آن چند روز فقط دعا کردم خدا کند کرونا گم شود مادر بزرگم به زندگی عادی اش بر گردد سریالهایش را نگاه کند میز صبحانه فردا را برای دایی جان ها و خاله لوسم بچیند و اول صبح چون یک کوه که خورشید از شانه هایش طلوع می کند در در گاه خانه ما آفتابی شود ....

نسرین بهجتی با الهام از انشای مغز بادام نازنینم باران قربانی