کسی که مکُران را دیده باشد
هیچ دریایی
به چشمش نخواهد آمد
کسی که چابهار را دیده باشد
هیچ بهاری
در دامنش شکوفه نخواهد ریخت
وقتی تما م جهان
به چابهار ختم می شود
لنگر بینداز ای دل دیوانه
و سفر را تمام کن
اینجا آخرین نقطه آرامش
در سر نوشت توست !
نسرین بهجتی

*************************************************************************
مرا پرتاب کن
به دریای همیشگی مکران
تا به تو ثابت کنم
این ماهی قرمز در تنگ بلوری
شیرترین شیر ماهی
دریای جنوب است !
( نسرین بهجتی )

****************
من از سُلاله بلوچم
با بادهای 120 روزه سیستان رفاقتها دارم
با عطش می دوم
با عطش می پرم
غیر ممکن برای من ممکن است
پس لطفا مرا از طوفان شن نترسان !
نسرین بهجتی

***********************
اولین شعری که در شب شعرم در اتریش خواندم
به دنبال سنگ بزرگتری باش
برای بستن بالهای من !
این گنجشک دلشکسته
میل عقاب شدن دارد
میخواهم زنی درهند ...
در امریکا ... افریقا
وقتی می خواهد عصیان کند
شعرهای یک زن بلوچ را بخواند !!
نسرین بهجتی

*******************************************************************************
بی هراس به قبیله من بیا
خون من مُهر امان نامه تو !
نسرین بهجتی

*********************
قرارمان اول بهار
کنار خیمه مادر بزرگ
دیوانگی با تو
خشم قبیله با من !
نسرین بهجتی

*********************
عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست .
عشق این است که من چترم را به روی دلدار بگیرم
و او نبیند.
نبیند و هرگز نداند
که چرا در زیر باران خیس نشد !
نسرین بهجتی بالاترین اس ام اس سال

********************************************************************************
از زلزله نمی ترسم
چون مدرسه من سقف ندارد !
نسرین بهجتی

*************************************************************
دیر دانستم
مهتاب زن بلوچ سرزمین من
تمام جهان را سوزن دوزی می کرد!
گرچه جنگل را ندیده بود
اما مسیر قطار میرجاوه
تا زاهدان را آنچنان سبز گلدوزی می کرد
که از تمام بلوچستان بوی شالیزار می آمد!
مهتاب وقتی موج را کنار شوره زار
حاشیه دوزی می کرد
ماهی های دریای مکران
زیر دستش سُر می خوردند
مهتاب زن بلوچ ما وقتی
دعای باران را می خواند و
آسمان سترون بلوچستان را
آینه دوزی میکرد
دستهایش خیس باران می شد!
مهتاب وقتی عشق و انتظار هانی را
خاکستری سوزن دوزی میکرد
شیمرید زیر قولش می زد
و هانی را انتخاب می کرد!
ادامه دستهای مهتاب
هزاران هزار دست هنرمند خواهرانم
که هر شب آسمان دریای مکران را
چون دل دریایی مهتاب
به رنگ دریا بلوچی دوزی خواهند کرد
(نسرین بهجتی)

**********************
خدایا این آخرین نامه من برای توست لطفا پاسخش را بنویس
آیا روزگار مادرم در بهشت تو سبز است ؟
آیا دریای بهشت تو از دریای مکران من زیباتر است ؟
آیا میوه های بهشتی تو طعم بنه های سرزمین مرا دارد ؟
آن شرابی که در جویبارهای بهشت تو جاری است
آیا طعم آب شور وطن مرا دارد ؟
خدایا آیا نسیم بهشتی تو
چون بادهای 120 روزه سیستان صمیمی است ؟
آیا شبها آسمان بهشتت مثل آسمان بلوچستان پُر از ستاره است ؟
خدایا غیر از این اگر باشد مادرم بهشت تو را دوست ندارد
پاسخ نامه ام را بنویس خدا
بگو
تکه ای از بهشت شبیه بلوچستان من است
تا من بخاطر مادرم آسوده بخوابم !
نسرین بهجتی

**********************
دختر مکران
کشتی سانچی است چشمان تو
بمانم در تو
می سوزم
بگریزم ازتو
می میرم !
نسرین بهجتی

********************************************************************
تقدیم به مادران دیروز بلوچ
مادر همهمه سبز درختان گز را می شنوی ؟
آن شهسوار سبزه رو غبار آلود
خشکیده لب عطش زده
با دلهره و اسکناس سبز
سرانجام از گرد بیابان رسید
قلب ترسیده ام را
زیر گلهای پژمرده چادرت پنهان کن
مادر وقتی باد بلوچستان
چون آه دست جمعی مُردگان
با جاروی ستم
ته مانده جوانی ات را جاروب کرد و بُرد
وقتی که کویر تن و جان دخترکت
زیرسُم روزگار لگد کوب شد
از آن سوار خسته بپرس
آن روز تلخ خشکسالی کنار کپر دلمرده ما
وقتی به وزن دستهای نورسته من
النگو و سکه طلا در دستهای پدر می ریخت
همسنگ نگاه پریشان تو
همسنگ قلب ساده نابالغ من
چه چیز داده بود ؟ !
( نسرین بهجتی )

***************************************************************
زن سرزمین آفتاب
زن سرزمین لیلی
زن سرزمین ترانه و خورشید
زن گون ....زن بنه.... زن درختان گز
زن گدان های سیاه بلند
زن پایداری در حمله بی رحم شن
زن بلوچ ... زن مهربانی
زن صبوری کویر لوت و برهوت
زن خارهای بیابان
زن شوریده دلی و عاشقی
و شور و شیدایی
زن موسم بادهای شور
زن لبهای شور ... بوسه های شور
زن بلوچ ... شهسوار گجرش را
در سرزمین تاکهای انگور در غبار گم کرد
فقط به جرم مهربانی های بی حد شور شور !
نسرین بهجتی

***************************************************************************
من از دیم زاران خشک و تشنه
از سرزمین داسهای بیکار
از دستهای گره خورده نحیف
بر گرد زانوان نا امید
خیره به آسمان سترون بلوچستان
من از کویر لوت و برهوت پایکوبان
به مهمانی جنگل کاغذی تو آمده بودم !
بزرگان قبیله ام به وزن شب گیسوانم
به وزن معصومیت و صبوری گله آهوان چشمانم
مهریه ام را کاروان شتری از سکه های طلا بریدند
سکه های طلا را خط زدم
هم وزن نامه های عاشقانه ات وفا نوشتم
پشت به قبیله جدا افتادم از گله گنجشکان
پر پر زدم تا باورم شد سراب و آب
هر دو از جنس بیابانند !؟
ای گجر ... ای صد پشت غریبه
وقتی سهم من ازبهار شکوفه گریستن است
هدیه ام را به من باز گردان
همان قلبی را
که روزگاری به کوری تنگ چشمان
چونان مهره ای نظر قربانی
هر روز بر گردنت می آویختم
قلبم را به من باز گردان
تا بدانی عشق بلوچ داستان دگر بود
و خشم بلوچ داستان دگر
نسرین بهجتی

*****************************************************************
تا انتهای تشنگی این لوت و برهوت
صبوری در کوهانم دارم
با باورم بازی نکن
دیوانگی شترها شوخی نیست !
نسرین بهجتی

**********************
مادر همهمه سبز درختان گز را می شنوی ؟
آن شهسوار سبزه رو غبار آلود
خشکیده لب عطش زده
با دلهره و اسکناس سبز
سرانجام از گرد بیابان رسید
قلب ترسیده ام را
زیر گلهای پژمرده چادرت پنهان کن
مادر وقتی باد بلوچستان
چون آه دست جمعی مُردگان
با جاروی ستم
ته مانده جوانی ات را جاروب کرد و بُرد
وقتی که کویر تن و جان دخترکت
زیرسُم روزگار لگد کوب شد
از آن سوار خسته بپرس
آن روز تلخ خشکسالی کنار کپر دلمرده ما
وقتی به وزن دستهای نورسته من
النگو و سکه طلا در دستهای پدر می ریخت
همسنگ نگاه پریشان تو
همسنگ قلب ساده نابالغ من
چه چیز داده بود ؟ !
( نسرین بهجتی )
**************************************************
هامون تشنه تر از مزرعه
و من تشنه تر از هامون و مزرعه
از چشمان من امروز فقط حسرت درو کن
چون آفتابگردانی که کاشتیم
و آرزوی داشتنش را درو کردیم
چون همان دعای بارانی که خواندیم
و سیل خانه مان را بُرد
آه بلوچستان مظلوم و مغرور من
اینبار سیلی سرخ به صورتت نزن
تا جهان بداند تو چه رنجی می کشی
وقتی که حتی یک آرزوی ساده تو
وارونه برآورده می شود ؟
نسرین بهجتی

*******************************************************
عصیان Revolt
دمم را کسی می کشد
یالم را کسی می کند
به پایم نعل وارونه می بندد
بر گرده ام هزار بار سنگین میگذارد
و به روی تیغستان تشنه لب مرا می دواند
و می گوید : تکرار کن
اسب حیوان نجیبی است
نه ... نه ... نه
من این بازی را قبول ندارم
نسرین بهجتی

**********************************************************
پری ناز خواهر کوچکم اول مهر دزدکی به دبستان می رود
دزدکی پشت پنجره کلاس می نشیند
دزدکی به معلم نگاه می کند
دزدکی لب خوانی میکند
دزدکی شاید روزی دکتر شود و
لبهای شکری ماه گل دختر همسایه را معالجه کند
بی بی گل و خواهرش هر دو تالاسمی ماژور دارند ...
شاید روزی ماه گل آنها را هم معالجه کند
برادرم عبدالله درنوجوانی پیر شده است ...
مادرم بس که سوزن بر پارچه ها زده است چشمانش دریای مروارید شده است
پدرم کوهانش روز به روز از رنج و صبر بزرگتر می شود ...
در میان این همه هیاهو
به درک که کفشهای من از جنس کاغذ است !
**********************************************************************
یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی
نگاهی به ساعتت
و نگاهی به خود خودت در آینه
و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی
صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی
متوجه می شوی
بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
نسرین بهجتی
