بعد آه می کشید و وصیت می کرد که مرا در کنار پدرتان دفن کنید
یادتان نرود اول برای پدرتان فاتحه بخوانید بعد برای من
یک روز به او گفتم مادر تو اجازه نداری بمیری ما به تو احتیاج داریم
مثل آن روزها که از دبستان می آمدیم و اگر تو اندکی دیر در را می گشودی به تو اعتراض می کردیم که مادر برای این است که در را به روی فرزندانش باز کند
مثل آن روزی که در راه دبیرستان یکی عاشقمان می شد و نامه و شماره تلفن به سویمان پرتاب می کرد و ما اگر به تو این ماجرا را نمی گفتیم تا صبح از ناراحتی وجدان می مردیم
مثل روزی که ازدواج کردیم و تو مهمان ما شدی و هی ملافه دوختی و هی گفتی دختر شلخته وقت شوهر کردن تو نبود ... مثل وقتی که میانسال شدیم و به یک کوه اجتیاج داشتم و تو یادت رفته بود که ما هزار بار گفته بودیم مادران اجازه ندارند که بمیرند
حالا مادر راستش را بگو پدرم دم دروازه بهشت با یک دسته گل منتظر تو بود ؟