دیشب مهمان بی بی جانم بودم
بی بی جانم پیراهن سپید بلندی بر تن کرده بود
و چارقد سپیدی بر سرش کرده بود
دیگر زانو درد نداشت ... دیگر قلبش نمی سوخت
دیگر مُشت مُشت قرص نمی خورد
حالش از همیشه بهتر بود
مثل همیشه فانوس خانه اش
روشن ترین فانوس تمام خانه های اطرافش بود
در چشمان سبز خوشرنگش غمی پنهان داشت ...اما لبهایش مثل همیشه
خندان بود ... چقدر خانه جدیدش را با سلیقه چیده بود
بی بی جان گشاده دست و بلند طبع من بخاطر مهمانی پیش رو کمی
هیجان زده به نظر می رسید ...
با آن خط خوشش لیست مهمانها را می نوشت
نگران این بود که مبادا اسمی از قلم بیفتد
گفتم بی بی جان مهمان نواز من
برای آن شبتان چه غذایی در نظر گرفته اید؟
اصلا هم به رویم نیاوردم که یک سوم مهمانهایی که در لیستش نوشته
در قید حیات نیستند ...بدون تردید گفت قیمه نثار
گفتم بی بی جان قیمه نثار غذای گرانی است هزینه اش را که می دهد ؟
گفت معلوم است .. پسر ارشد عزیزم که این خانه رو به آفتاب سر گذر را
برایم خریده است ... او خوب می داند که بعضی چیزها باید است
بایدها باید به وقت باشند وگرنه بعدش می شود یک چای سرد در یک
استکان لب پر ... زحمت پذیرایی مهمانها با دختران گلم هزینه هم با شاه
پسر گلم ...شب از نیمه گذشته بود
باد آبان ماه سردتر از هر سال می وزید
بی بی جان آبرو دار من نگران آخرین مهمانی زندگیش بود
و من دلم نیامد و شاید هم خجالت کشیدم که به او بگویم
هزینه شب چهلمش قرار است خرج به اصطلاح امور خیریه شود
آه ای دنیای بی وفا ....
#نسرین بهجتی