جمعیتی هر چه در من آه می کشید
او یک پله بالاتر می رفت
به خدا گله کردم
نه خدای منبر و مسجد و سجاده
خدای خود خودم
خدایی که هر صبح با او چای می نوشیدم
و با لهجه او
به یاکریم های پشت پنجره آشپزخانه صبح بخیر می گفتم
,و موهای کاکلی ها را شانه می کردم
خدایی که هر شب پشت بام تابستانها
با صدای زنجره ها
با دستهای او برای برای ماه دست تکان می دادم
خدایی که در پاییز در فصل برداشت
برایم یک النگو باریک می خرید و مرا به زیارت می برد
خدایی که د ر اسفند ماه شانه من می شد
که قبل از خانه تکانی دل تکانی کنم
خدایی که شب چهارشنبه سوری با من از روی آتش می پرید
خدایی که هوای ماهی قرمز سفره هفت سین مرا
تا سیزده بدر و جوی روان را داشت
به او گله کردم
خدای خود خودم
خدا به من گفت صبر کن
پله آخر که رسید دستم را از روی نردبان بر می دارم
سقوط از پله آخر
پاسخ آه جمعیت دل توست

نسرین بهجتی